دیگه برنمی گردم

قدر چیز هایی که دارید رو بدونید، قبل از اینکه تبدیل بشن به چیز هایی که داشتید

خانـ ه لینـ ک ایمیـ لـ پروفایـ لـ طـراح



امروز دلم گرفته بود
نمی دونم قلبم شکست
نمی دونم شاید دلم
از رفتنت گرفته بود 
اگه صدات کنم بازم
هیچی نگو گوش می کنی؟
از وقتی عاشقت شدم
شبانه ور زاتو فکرمی
نمی دونم چی بهت بگم
شاید سکوت می کرد دلم
از این که رازمو بگم
بگم که من دوست دارم
از رفتنت گریه کنم
از این که رفتی از پیشم
به خدا قلب من شکست
باور کنید نمی دونم
دربه در این روزگار
تنهایی نیستش عزیزم
فکر نمی کردم پیر بشم
از رفتن تو عزیزم
ساده بگم تو عشقمی
دارم از عشقت می میرم
ساده بگم نفسمی
بدون تو نمی تونم
♥ سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲♥ 15:49 ♥ طاهره ♥


اگه دیدی مرحمی نیستم واسه درد تو عزیزم

به خدا طاقت ندارم اشکتو بازم ببینم

من اونی نیستم که دیدی من اونی نیستم که می خوای

من اصلا تو رو نمی خوام چه کنم تا تو بفهمی

فکر من یه جای دیگست همین الان تو نشستی

عاشق کسی نمیشم چرا اینو درک نکردی

 من دوبار عاشق نمیشم من یه بار قلبم شکسته

زخم من به این زودیا اصلانم خوبم نمیشه

درد کشیدم تو می فهمی من نمی تونم بمونم

من به عشقم قول دادم سراغ کسی نمیرم

ولی اون زد زیرقولش ولی من پای تموم

حرفایی که گفتم اون روز همیشه هستم تا عمرش

امیدم اینو بفهمی اگه میگم پااااشو برو

واسه این هر کی باشه همین حرفو می زنم باز

♥ سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۲♥ 19:14 ♥ طاهره ♥

یکی رفته
از این خونه
نمی دونم
چرا رفته
آخه این دل
خبر داره
که اون دل داد
یکی دیگه
----------
یعنی از من گذشت دیگه
چرا رفته با اون میگه
شبا روزا میخنده هو
به گوششم نمی رسه
---------
زمانی که بمیرم من
از عشق اون نمی فهمه؟؟؟
----------
نمیگم که برید از من
نمیگم که بدی کردم
یه انصافی هنوزم هست
بی انصافی نمی کردم
------------
فقط میگم خیانت کرد
گذاشت پایش به رو قلبم
نفهمید که منی هستم
که عاشق خودش هستم
ولی رفتو...
♥ سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲♥ 1:13 ♥ طاهره ♥

ما هم شنیدیم٬ میگن: وقتی یه دختر بخاطر یه پسر اشک میریزه ،

یعنی واقعن دوسش داره



اما ….وقتی یه پسر بخاطر یه دختر اشک بریزه ،

یعنی دیگه هیچوقت نمیتونه کسیو مثل اون دوست داشته باشه


♥ شنبه نهم آذر ۱۳۹۲♥ 21:18 ♥ طاهره ♥

امشب دوباره اومدی تا رویاهام رنگی بشه

شاید همین خواب عمیق پایان دلتنگی بشه

امشب دوباره اومدی تا خوابمـو رنگی کنی

تا چشمهای مغرورمـو درگیر بی صبری کنی

دارم نگاهت می کنم داری ازم دل می بری

چشم بر نمی دارم ازت تو از همه زیباتری

حالا که قسمت دوریـه با رویاهات سر می کنم

دستامـو محکمتر بگیر دستاتـو باور می کنم

برای دل بستن به تو دل کنده بودم از همه

چشمامـو رو هم میذارم هرچی ببینمت کمه

امشب دوباره اومدی تا حالمـو بهتر کنی

تا خوابمـو لبریز یاس تا بغضمـو پرپر کنی

حالا که قسمت دوریـه با رویاهات سر می کنم

دستامـو محکمتر بگیر دستاتـو باور می کنم....


♥ جمعه هشتم آذر ۱۳۹۲♥ 14:46 ♥ طاهره ♥

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی
 
اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد , او پس از
 
اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و

 مستقیم وارد بخش جراحی شد
.

او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر

بود.

به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟

مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس

مسئولیت نداری؟

پزشک لبخندی زد و گفت: متأسفم، من در بیمارستان نبودم و

پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم , و

اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام

دهم...

پدر با عصبانیت گفت: آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا

توی همین اتاق بود آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسر

خودت همین حالا میمرد چکار میکردی؟

پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: من جوابی را که در

کتابمقدس انجیل گفته شده میگویم : از خاک آمده ایم و به خاک

باز می گردیم " شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است
"

پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد ، برو و برای پسرت از خدا

شفا بخواه ...

ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خدا...

پدر زمزمه کرد: نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط

آنان نیستیم آسان است
!

عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل

با خوشحالی بیرون آمد : خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا

کرد...

و سپس بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه

بیمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی دارید، از

پرستار بپرسید
!

پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت:

چرا او اینقدر متکبر است؟ نمیتوانست چند دقیقه صبر کند تا من

در مورد وضعیت پسرم ازش سؤال کنم؟!!

پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد
:
پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد وقتی ما با او برای

عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود و

اکنون که او جان پسر تو را نجات داد ، با عجله اینجا را ترک کرد

تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند...
♥ پنجشنبه هفتم آذر ۱۳۹۲♥ 23:14 ♥ طاهره ♥

 
هیچ ساعتی دقیق نیست و هیچ چیز مال ِ خودِ آدم نیست ،
مگر همان چیزهایی که خیال می کند دل بستگی هایی به آن دارد ،
بعد یکی یکی آن ها را از آدم میگیرند ...
عباس معروفی
 ()()()()()()()()()()()()()()()()
ﻟﺤﻈﻪﺍﯼ ﻣﯽﺭﺳﺪ ﻛﻪ ﺁﺩﻡ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺩﺳﺖ ﻣﯽﻛِﺸﺪ،
ﭼﻮﻥ ﻋﺎﻗﻼﻧﻪﺗﺮﻳﻦ ﻛﺎﺭ، ﻫﻤﻴﻦ ﺍﺳت...
ﺳﺎﻣﻮﺋﻞ ﺑﻜﺖ
ﻣﺎﻟﻮﻥ ﻣﯽﻣﻴﺮﺩ
 ()()()()()()()()()()()()()()()()
حقیقت نیازمند نقد است نه ستایش...
فردریش نیچه
♥ دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲♥ 10:20 ♥ طاهره ♥

آقای من...ارباب من...

خودت که می دونی نمی خواستم اینطور بشه ...

یه کاری کن ...داغونم

می دونم دلخوری ولی چیکار کنم

خودت که می دونی روم نمیشه

به خدا بگم ...یه کاریش کن

قول میدم درستش کنم...

راستی آقا من همیشه یادمه موقع مشکلات اومدم پیشتون و یادی از شما کردم ولی شما خیلی با معرفتی ...قربونت برم امروز و خودت اومدی...

سر عشقی که بهت دارم می تونم حرفمو بزنم...

خودت یه جوری به خدا بگو ...

بدجوری شرمندشم...

♥ دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲♥ 23:36 ♥ طاهره ♥

پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت.
پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او

نقاشی کنند.

اما هیچکدام نتوانستند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در

یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟


سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را انجام دهد و

یک تصویر از پادشاه نقاشی کرد.

نقاشی او فوق‌العاده بود و همه را غافلگیر کرد.

او شاه را در حالتی نقاشی کرد که یک شکار را مورد هدف قرار داده

بود؛ نشانه‌گیری با یک چشم بسته و یک پای خم شده
!!!

چرا ما نتوانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم؛ پنهان کردن

نقاط ضعف و برجسته ساختن نقاط قوت آنان...
♥ دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲♥ 22:10 ♥ طاهره ♥

چند روز پیش به من گفتن تو که تموم روزای هفته رو مریضی و کمتر پیش

میاد که حالت خوب باشه ،پس چرا اینقدر خدا رو شکر میکنی؟

خدا اگه دوست داشت که این همه عذابت نمیداد؟؟؟منم بهشون  این چیزا رو

که پایین نوشتم گفتم و بی جواب نذاشتمشون

خدا جون ناراحت نشیا ولی بعضی از بنده هات سوالای چرت و پرتی

میپرسن و عقلشون به اندازه یه بچه دو ساله هم نیست.

خدا رو شکر میکنم بخاطر اینکه حالم میتونست بدتر از این باشه و نیست.

خدا رو شکر میکنم بخاطر اینکه خدا منو لایق دونسته و بین من و شما فرق گذاشته.

خدا رو شکر میکنم بخاطر اینکه امیدم تبدیل به ناامیدی نشده و روز به روز بهتر میشم.

خدا رو شکر میکنم بخاطر اینکه بیماری من قابل درمانه.

خدا رو شکر میکنم بخاطر اینکه خدا این بیماری رو به من داده و نه به عزیزانم.

خدا رو شکر میکنم بخاط اینکه ناشکر نیستم و هیچ گله ای ندارم.

خدا رو شکر میکنم بخاطر اینکه اینو نعمت میدونم نه زحمت و مصلحتی داره.

خدا رو شکر میکنم بخاطر اینکه این بیماری باعث شده که قدر خودمو بیشتر بدونم.خدا رو شکر میکنم بخاطر اینکه خدا رو شکر میکنم.

خدا رو شکر میکنم بخاطر اینکه...

♥ یکشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۲♥ 1:11 ♥ طاهره ♥



طراح : صـ♥ـدفــ